پرنده بهشت 2

سنت کنان آقا یاسین

1394/3/23 0:56
نویسنده : مامان و بابا
487 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم من و باباعلی تو ماه اسفند 93 چند روز قبل از تولد حضرت زینب 4 اسفند تصمیم گرفتیم که برای سنت کردنت اقدام کنیم البته من دلهره زیادی داشتم ولی چون دستور اسلام و سنت پیغمبره دل به دریا زدم و خدا هم خیلی به من کمک کرد و به بابا گفتم حالا که ولادت حضرت زینب نزدیکه چه بهتر که تو چنین روز خوبی پسرم داماد بشه بابا هم قبول کرد و با هم به مطب آقای دکتر عرب رفتیم و برای شب ولادت حضرت زینب برای شما نوبت گرفتیم . بعدش هم من و بابا به کمک آبجی جون مقدمات تزئین و مهمونی را فراهم کردیم و یه جای خوشگل برات درست کردیم

فردا بعداز ظهر یعنی روز یکشنبه هم بابا شما را حمام برد ( انشاالله حمام دامادیت مامان جونم ) این هم عکس پسری بعد از حمام رفتن

ضمنا ً من به باباحاجی ها هم زنگ زدم و ازشون خواستم که همراه ما به مطب بیایند و از مامانی ها هم خواستم که مقدمات امدن ما را تو خونه فراهم کنند البته خاله و فاطمه جون هم خیلی کمک کردند که دستشون درد نکنه .

zibaاین هم عکس یاسین جونم با کوثرجونم که موقع رفتن داداش گلشو همراهی کردziba

خلاصه حدود ساعت هفت و نیم من و شما و باباعلی به همراه باباحاجیها به مطب دکتر عرب رفتیم  . این عکس عسلم بغل بابا تو مطب دکتر البته خیلی خوشحال بودی و دائم میخندیدی و کل مریضهای مطب را جذب خودت کردی

داخل مطب دایی مجتبی هم اومد و کلی باهات بازی کرد , حرف زد و به ما خیلی لطف کرد

موقع رفتن به اتاق عمل هم من و باباعلی خودمون همراهت اومدیم تا بهت بگیم عزیز دل ما بدون که ما هیچوقت تنهاتون نمیگذاریم  و همون طور که همیشه تو سختیها کنار آبجی جونی بودیم کنار شما هم هستیم . البته شما خیلی بیتابی کردی و من تو گوشت لالایی خوندم و چندتا صلوات فرستادم تا کمی خوابیدی ولی وقتی بیدار شدی خیلی بیتابی کردی . خلاصه راهی خونه شدیم و دایی داریوش من زحمت قربونی را برای شما کشید انشاالله بلا همیشه ازتون دور باشه .

تو خونه هم مهمونها منتظر مابودند ولی شما دایم گریه میکردی انگار ترسی تو دلت بود . خیلی بیتابی کردی تا بالاخره خاله مژگان تونست خوابت کنه اینم بگم که خاله خیلی دوست داره  و اصلاً طاقت دیدن گریه تو را نداره خلاصه اون شب با حضور باباحاجیها , مامانیها , خاله و خانواده , داییها و خانواده عموها و خانواده به خیری و خوشی گذشت .

این هم عکس میز شام که من از صبح زود راه افتادم و غذاها و ژله ها را آماده کردم ژله نیمرو هم ایده قشنگی بود

دست همشون درد نکنه

این دست گل قشنگ را هم کوثرجونم واسه داداشی گرفت zibaعسلم دستت درد نکنه خوشگل من خیلی گلت قشنگهziba

ziba

چند شب بعد یعنی ششم نوروز 94 هم مهمونی برات گرفتیم که خاله های بابا به همراه خانواده هاشون را  با باباحاجی شون و عموشون دعوت کردیم که شب قشنگی بود و کلی خوش گذشت

این هم یه عکس با حضور آقایون و آبجی جونی ( باباعلی مشغول عکس گرفتن از شما و من هم مشغول خنداندن شما هستم )

چند شب بعد هم باباحاجی و مامانی و داییها و خاله به همراه خانواده هاشون و بی بی جان ( مادربزرگ من ) را دعوت کردیم که این شب هم مهمونی قشنگی بود و کلی خوش گذشت

از همه مهمونهای عزیز ممنونیم که با حضورشون این شبها را برای پسرم قشنگتر کردند ziba

از کوثرجونم و باباعلی هم خیلی خیلی ممنونم که تو کارها به من خیلی کمک کردند

خدا را صدهزار مرتبه شکر که یک مرحله مهمی از زندگی یاسین جونم  به خیری و خوشی پیش رفت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)