سنت کنان آقا یاسین
پسر گلم من و باباعلی تو ماه اسفند 93 چند روز قبل از تولد حضرت زینب 4 اسفند تصمیم گرفتیم که برای سنت کردنت اقدام کنیم البته من دلهره زیادی داشتم ولی چون دستور اسلام و سنت پیغمبره دل به دریا زدم و خدا هم خیلی به من کمک کرد و به بابا گفتم حالا که ولادت حضرت زینب نزدیکه چه بهتر که تو چنین روز خوبی پسرم داماد بشه بابا هم قبول کرد و با هم به مطب آقای دکتر عرب رفتیم و برای شب ولادت حضرت زینب برای شما نوبت گرفتیم . بعدش هم من و بابا به کمک آبجی جون مقدمات تزئین و مهمونی را فراهم کردیم و یه جای خوشگل برات درست کردیم

فردا بعداز ظهر یعنی روز یکشنبه هم بابا شما را حمام برد ( انشاالله حمام دامادیت مامان جونم ) این هم عکس پسری بعد از حمام رفتن

ضمنا ً من به باباحاجی ها هم زنگ زدم و ازشون خواستم که همراه ما به مطب بیایند و از مامانی ها هم خواستم که مقدمات امدن ما را تو خونه فراهم کنند البته خاله و فاطمه جون هم خیلی کمک کردند که دستشون درد نکنه .
این هم عکس یاسین جونم با کوثرجونم که موقع رفتن داداش گلشو همراهی کرد![]()

خلاصه حدود ساعت هفت و نیم من و شما و باباعلی به همراه باباحاجیها به مطب دکتر عرب رفتیم . این عکس عسلم بغل بابا تو مطب دکتر البته خیلی خوشحال بودی و دائم میخندیدی و کل مریضهای مطب را جذب خودت کردی

داخل مطب دایی مجتبی هم اومد و کلی باهات بازی کرد , حرف زد و به ما خیلی لطف کرد
موقع رفتن به اتاق عمل هم من و باباعلی خودمون همراهت اومدیم تا بهت بگیم عزیز دل ما بدون که ما هیچوقت تنهاتون نمیگذاریم و همون طور که همیشه تو سختیها کنار آبجی جونی بودیم کنار شما هم هستیم . البته شما خیلی بیتابی کردی و من تو گوشت لالایی خوندم و چندتا صلوات فرستادم تا کمی خوابیدی ولی وقتی بیدار شدی خیلی بیتابی کردی . خلاصه راهی خونه شدیم و دایی داریوش من زحمت قربونی را برای شما کشید انشاالله بلا همیشه ازتون دور باشه .
تو خونه هم مهمونها منتظر مابودند ولی شما دایم گریه میکردی انگار ترسی تو دلت بود . خیلی بیتابی کردی تا بالاخره خاله مژگان تونست خوابت کنه اینم بگم که خاله خیلی دوست داره و اصلاً طاقت دیدن گریه تو را نداره خلاصه اون شب با حضور باباحاجیها , مامانیها , خاله و خانواده , داییها و خانواده عموها و خانواده به خیری و خوشی گذشت .
این هم عکس میز شام که من از صبح زود راه افتادم و غذاها و ژله ها را آماده کردم ژله نیمرو هم ایده قشنگی بود


دست همشون درد نکنه
این دست گل قشنگ را هم کوثرجونم واسه داداشی گرفت
عسلم دستت درد نکنه خوشگل من خیلی گلت قشنگه![]()
![]()


چند شب بعد یعنی ششم نوروز 94 هم مهمونی برات گرفتیم که خاله های بابا به همراه خانواده هاشون را با باباحاجی شون و عموشون دعوت کردیم که شب قشنگی بود و کلی خوش گذشت
این هم یه عکس با حضور آقایون و آبجی جونی ( باباعلی مشغول عکس گرفتن از شما و من هم مشغول خنداندن شما هستم )

چند شب بعد هم باباحاجی و مامانی و داییها و خاله به همراه خانواده هاشون و بی بی جان ( مادربزرگ من ) را دعوت کردیم که این شب هم مهمونی قشنگی بود و کلی خوش گذشت

از همه مهمونهای عزیز ممنونیم که با حضورشون این شبها را برای پسرم قشنگتر کردند ![]()
از کوثرجونم و باباعلی هم خیلی خیلی ممنونم که تو کارها به من خیلی کمک کردند
خدا را صدهزار مرتبه شکر که یک مرحله مهمی از زندگی یاسین جونم به خیری و خوشی پیش رفت

سنت کنان آقا یاسین
